اشاره:

حسن بن علی نخستین فرزند امام علی(علیه السلام) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و نخستین نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. بنابر گزارش‌های تاریخی، نام «حسن» را پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای او برگزید و او را بسیار دوست داشت. او هفت سال از عمر خود را با پیامبر(صلی الله علیه و آله) همراه بود و در بیعت رضوان و ماجرای مباهله با مسیحیان نجران حضور داشت.

پس از شهادت جانسوز مولاى متّقیان امام علىّ علیه السلام ، عدّه اى از مردم به حضور امام حسن مجتبى علیه السلام آمده واظهار داشتند:

یابن رسول اللّه ! تو خلیفه و جانشین پدرت هستى و ما شنونده و فرمان بر دستورات تو مى باشیم ، ما را بر آنچه صلاح مى دانى ، راهنمائى نما.

امام علیه السلام فرمود: شما مردمانى دروغگو هستید و نسبت به کسى که از من برتر بود بى وفائى کردید؛ پس چگونه مى خواهید مطیع و فرمان بر من باشید؟!

و چگونه و باکدام سابقه اى مى توانم به شما اعتماد کنم ؟

در هر حال اگر صداقت دارید و راست مى گوئید، وعده من و شما در نزدیکى شهر مداین مى باشد، که محلّ تجمّع لشکر جهت رویاروئى با دشمن خواهد بود.

پس اکثریّت آن ها به امام علیه السلام پشت کرده و به خانه هاى خود بازگشتند؛ و حضرت با علم و آگاهى نسبت به اوضاع ، سوار مرکب خود شد و عدّه قلیلى همراه حضرت روانه شدند.

وفائى را از آن مردمان مشاهده نمود، در همان مکان موعود در ضمن ایراد خطبه اى فرمود: اى جماعت ! شماها خواستید مرا مغرور نمائید، پس نیرنگ و حیله به کار گرفتید همان گونه که با پدرم چنین کردید، شماها بعد از من در رکاب شخصى کافر و ظالم خواهید جنگید، که هیچ ایمان به خداوند و رسولش ندارد.

پس از آن حضرت ، شخصى را از قبیله کِنده به عنوان فرمانده لشکر برگزید و او را به همراه چهار هزار نفر به میدان جنگ گسیل نمود؛ و فرمود: در سرزمین اءنبار توقّف کنید و تا دستورى از جانب من نیامده ، هیچ گونه حرکتى انجام ندهید.

وقتى معاویه از چنین قضیّه اى آگاه شد، چند نفر ماءمور به همراه پانصد هزار درهم براى فرمانده لشکر فرستاد و به او پیام داد: اگر به ما ملحق شوى ؛ ولایت هر کجا را که مایل باشى به تو واگذار مى کنیم .

پس فرمانده لشکر چون فردى سست ایمان و دنیاطلب بود، به امام مجتبى علیه السلام خیانت کرد؛ و پول ها را گرفت و به همراه تعداد بسیارى از نیروهاى خود به سپاه معاویه ملحق شد.

چون این خبر به حضرت رسید اظهار نمود:اى جماعت ! کِنِدى به من و شما خیانت کرد، و اکنون براى بار دوّم تکرار مى کنم و مى گویم که شما مردمان بى وفا و دنیاطلب هستید، ولیکن شخص دیگرى را به جاى او مى فرستم ، با این که مى دانم او نیز چون دیگران بى وفا و خائن است .

آن گاه شخصى را از قبیله بنى مراد – به نام مرادى – به همراه چهار هزار نفر روانه نمود؛ و از او عهد و پیمان گرفت که به مسلمین خیانت نکند و او نیز قسم خورد که چون کوه ثابت و استوار باقى بماند.

و چون لشکر آهنگ حرکت نمودند تا به سوى جبهه جنگ بروند، حضرت به آرامى فرمود: به او نیز اعتمادى نیست .

و هنگامى که لشکر مُرادى به اءنبار رسید، معاویه دو مرتبه همان برنامه کِنِدى را براى مُرادى نیز اجرا کرد؛ و او هم فریب خورد و عهد و قسم خود را شکست و به لشکر معاویه پیوست .

امام علیه السلام با شنیدن خبر خیانت مرادى ، به پا خواست و فرمود: باز هم مى گویم که شماها صداقت و وفا ندارید و عهدشکن هستید؛ و توجّه نمودید که چگونه مُرادى مانند کندى عهدشکنى و خیانت کرد.

گفتند: یاابن رسول اللّه ! آن ها خیانت کردند، لیکن ما صادقانه با شما هستیم و آنچه دستور دهى ، به آن عمل مى کنیم .

حضرت فرمود: پس مرحله اى دیگر شما را مى آزمایم تا حقیقت امر براى خودتان ثابت شود، وعده گاه من و شما در سرزمین نُخَیْله باشد، هر که میل دارد آن جا حضور یابد؛ با این که مى دانم شما مردمى بى وفا و عهدشکن هستید.

پس هنگامى که حضرت وارد نخیله گردید و مدّت ده روز در آن جا اقامت گزید؛ ولى جز تعدادى اندک ، کسى به آن مکان نیامد، پس حضرت به کوفه مراجعت نمود و بر بالاى منبر رفت و فرمود:

تعجّب مى کنم از گروهى بى دین و بى وفا؛ واى بر شما فریفتگان و خودفروشان !

بدانید که حکومت اسلامى بر بنى امیّه حرام است ، ولى چنانچه حکومت دست معاویه بیفتد؛ چون شماها را مخالف حکومتش بداند کمترین ترحّمى روا نمى دارد، بلکه با شدیدترین شکنجه ها آزارتان مى دهد و نابودتان مى کند.

سپس عدّه بسیارى از مردم دنیاپرست و بى وفاى کوفه ، نامه هاى متعدّدى براى معاویه به این مضمون فرستادند:

اگر مایل باشى ، حسن بن علىّ را دست گیر نموده و برایت مى فرستیم ؛ و چون رضایت و خوشنودى معاویه را آگاه شدند، بر محلّ سکونت و استراحت آن امام مظلوم سلام اللّه علیه حمله کردند؛ و به وسیله شمشیر جراحاتى بر بدن مقدّس آن حضرت وارد آوردند.

بعد از این حادثه دلخراش ، حضرت به ناچار نامه اى براى معاویه به این مضمون نوشت :

با این که از جدّم رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود: خلافت و حکومت بر خاندان بنى امیّه حرام است ، امّا با چنین وضعیّت و موقعیّتى که پیش آمده است ، به ناچار با شرایطى براى صلح آماده هستم ؛ و آن را بر این اوضاع ترجیح مى دهم .(۱)

پی نوشت:

۱. الخرایج و الجرایح : ج ۲، ص ۵۷۶، ح ۴٫